رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

رادین جوونمون....

چندتا از عکس های پسملی ما....   اینجا پسرمون حاضر شده که بره برای مرد شدن.....   من عاشق این مدل خوابیدناتم مامانی.....   اینجا رادین 10 روزه است و از حموم روز دهم اومده(رادین همیشه با بابا حمیدرضا جوون میره حموم)     اینم شکل خوابیدن رادین که بازم مثل باباجوونشه ( بابا حمیدرضا هم وقتی میخوابه یه دستش زیر متکاست)   اینم عکس رادین که حاضر شده بره خونه مامانی ها   رادین جوونم من و بابا خیلی خیلی دوستت داریم. عاششششششقتیم ...
29 آبان 1390

اتفاقات خوب.....

سلام پسری...... روز یکشنبه - پانزدهم آبان 90 - باباحمیدرضا شما رو برد حموم و دیدیم که ناف گل پسری افتاد. عسسسسسسیییسسسسم.مبارک باشه گل مامان و بابا.دیگه راحت شدی   روز سه شنبه - هفدهم آبان 90 - با بابا جون رفتیم بیمارستان تهرانپارس پیش دکتر هاشمی و دوباره آز خون دادی...... زردی رسیده به 8.8 .هورررررررررااااااااااااااااا خدایا شکررررررررت. روز چهارشنبه - هجدهم آبان 90 - اولین برف سال 90 .... ایشالا بزرگ بشی 3 تایی بریم آدم برفی درست کنیم ...
19 آبان 1390

رادین، حمیدرضای کوچک.....

سلام مامانی.... اومدم فقط بگم که هرچی بیشتر دقت می کنم شباهتهای بیشتری از شما با باباحمیدرضا پیدا می کنم. شباهت های کاملا یکسان: فرم ابرو ( ابروی شما الان خیلی کم پشته اما فرمش با باباجون یکیه)، بینی، فرم دست ( انگشتهای گوشتالو، ناخن )، فرم پا، نحوه خمیازه، قرمزی چشمات ( وقتی خوابت میاد و یا تازه از خواب بیدار شدی)   الهی قربون جفتتون بشم من. خیلی دوستتون دارم عزیزای من ...
18 آبان 1390

خاطره زایمان....

*** دوشنبه نهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود *** صبح ساعت 4:20 بیدار شدیم (من - بابا حمیدرضا جون - مامانی زری - مامانی صفیه). حاضر شدیم و رفتیم دنبال خاله مریم و رفتیم به سمت بیمارستان خاتم الانبیا. بارون خیلی شدیدی هم می بارید. ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان و من و باباجون و خاله مریم رفتیم کارهای بستری رو انجام بدیم و دو تا مامانی ها هم پایین منتظر موندند. باباجون رفت دنبال کارهای بستری و منم با خاله رفتم تو اتاق معاینه و ضربان قلب رادین چک شد و فشارم رو گرفتند و لباسهامو تعویض کردم و لباس بیمارستان رو پوشیدم و خاله مریم هم رفت و من دیگه تنها شدم. کلی استرس داشتم و خلاصه بهم سرم وصل شد و منتظر رسیدن دکتر و کارشناس موسسه رویان ش...
18 آبان 1390

رادین جوونمون هویت دار شد...

شنبه - چهاردهم آبان ماه 90 امروز صبح باباحمیدرضا جوون بعد از گرفتن برگه تست غربالگری رفت ثبت احوال و برای پسر گلمون شناسنامه گرفت (جلد شناسنامه ها رو هم یکی کرد). پسرمون هویت دار شد.....  رادین شبانی ....... عزیزم مبارکت باشه. فقط یه مسئله جالب اینکه ثبت احوال برای شناسنامه هیچ نیازی به برگه انجام تست غربالگری نداشت و این همه سوزن که به پاهای کوچولوت زدن به این زودی لازم نبوده. بابا حمیدرضا جون دست گلت درد نکنه بابایی. ...
18 آبان 1390

اتفاقات بد ......

شنبه 14/08/90 سلام پسرم... امروز صبح خاله مریم ساعت 7 اومد و من و باباحمیدرضا و خاله مریم شما رو بردیم درمانگاه برای انجام تست غربالگری - توی بیمارستان گفته بودن که برای گرفتن شناسنامه حتما باید تست بدی- و ساعت 8:30 نوبتمون شد. واااااااااااااااای الهی مامان برات بمیره. پنج بار سوزن به کف هر دوتا پات زدن تا نمونه بگیرن.کلی گریه کردی عزیزم.خلاصه تموم شد و اومدیم اما بابا حمیدرضا کلی عصبانی بود و میگفت اینا کارشونو بلد نیستن. وقتی اومدیم خونه خاله مریم گفت انگار یه کمی سفیدی چشمای قشنگت زرد شده، البته دو روز پیش بابا جون همین حرف رو گفته بود اما من گفتم که اشتباه میکنه. خلاصه زنگ زدم به بابا حمیدرضا و قرار شد که ببریمت دکتر و باباجون ...
17 آبان 1390

تولد پسر پاییزی ما.....

رادین عزیزمون در تاریخ :     دوشنبه 09/08/1390 شمسی -     سوم ذی الحجه سال 1432 قمری -     سی و یکم اکتبر 2011 میلادی - در ساعت 7:30 صبح با وزن 3400 گرم، قد 52 ، دور سر 36 و دور سینه 34 در بیمارستان خاتم الانبیا (ص) توسط خانم دکتر احیا گرشاسبی، به دنیا اومد. خوش اومدی پسرم. من و باباحمیدرضا عاشقتیم عزیزم. اینم عکس پسرم      ...
9 آبان 1390